امشب ؛ از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی
صاحبخانه برای استقبال می آید
با طبقی از آرزوهایی کــه می خواهی
پس از بزرگ ، چیزهای کوچک نخواهیم .
. .
پی نوشت:
امشب را در کنار ثانیه ها آمین گوی آرزوهایت می شوم
آرزویم را دعا کن . .
.
در شب آرزوها بعد از نماز عشا آرزوی دل امام غریبمان را تمنا میکنیم
همه با هم همراه شویم
ܓ✿ 100 صـلواتــ
ܓ✿خـوانــدن دعــای فـرج
ܓ✿5 بـار خـوانـدن دعـای سلـامتــی امـام زمــان
ܓ✿40 بـار دعــای "الـلهـم عـجــل لـولیکــ الـفــرج"الـــتمـــاس دعـــا
وقتی میگویم برایم دعا کن یعنی دیگر کاری از دست خودم برای خودم بر نمی آید
یعنی دیگر کم اورده ام
پس برایم دعا کن ...
طبقه بندی: .::: حرفهای من و قلمم :::.،
یا اله العاصین ...
این الرجبیون؟

یکسال گذشت ...
یک زمان در خواب غفلت
زیستم
در کنار من پدربزرگ بیدار بود
ناگهه از خواب گران
برخواستم
آن زمان دیگر پدربزرگ در خواب بود...
الان می فهمم کسی
رو که خیلی دوست داری از دست بدی یعنی چی
...
پدربزرگ منو ببخشید
اگه اون نوه ای که میخواستید نبودم
کاش بیشتر قدرتونو میدونستم
پدربزرگ منو یادت نره این یکسال دلم خیلی خیلی برات تنگ شده
از همه ی دوستانی که این متن رو خوندن خواهش می کنم واسه پدربزرگم
فاتحه بخونند ...
هنوز هم نبودنش رو باور نمیکنم
خیلی
دوستش داشتم
خیلی ...

طبقه بندی: .::: حرفهای من و قلمم :::.،
وقتی میگم برام دعا کنین یعنی کم آوردم
یعنی دیگه کاری از دست خودم برای خودم بر نمی آید
پس دعام کنین ....
پی نوشت:
اگه از بازدیدکننده های بامعرفت وعده گاه بودید میدونید که یه مدته به جای اینکه مثل قبلا هر روز مطلب جدید بذارم هفته ای یکبار هم نمیام مطلب بذارم ..
راستش دستم همراهی نمیکنه
بخاطر همین میگم دعام کنین ...
طبقه بندی: .::: حرفهای من و قلمم :::.،
آن چه می خوانید ، برشی است
از خاطرات سال های عشق و آتش:
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از
پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بدبیاری ها كم می آورد
و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یك تنه می زد به قلب دشمن.
اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو
بَشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود.
- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
* سه تا، چه طور مگه؟
- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
* یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه كلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده كاری می
كرد كه اصل ماجرا یادش برود. هر چی بهش می گفتم كه: "آخر مرد مؤمن این چطور
خبر دادن است؟ نمی گویی یك هو طرف سكته می كند یا حالش بد می شود؟ "
می گفت: "دمت گرم. از كی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! "
*منظورم اینه كه یك مقدمه چینی، چیزی...
- یعنی توقع داری یك ساعت لفتش بدم؟ كه چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف
بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو.
راستش یك تركش به انگشت كوچكه پای چپش خورده و كمی اوخ شده و كلی رطب و یابس ببافم
و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فك تكاندن و مخ تیلیت كردن خبر شهادت
بدهم؟ نه آقاجان این طرز كار من نیست. صلاح مملكت خویش خسروان دانند! من كارم را
خوب فوت آبم. "
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی كرد كه... بگذریم. حال خودم معطل
مانده بودم كه به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم
گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند كه تو - یعنی من - فرمانده ای
وظیفه من است كه این خبر را به قاسم بدهم.
قاسم را كنار شیر آب منبع پیدا كردم. نشسته و در طشت كف آلود به رخت چرك هایش چنگ
می زد. نشستم كنارش. سلام علیكی و حال و احوالی و كمكش كردم. قاسم به چشمانم دقیق
شد و بعد گفت: "غلط نكنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟ "
جا خوردم.
- بابا تو دیگه كی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من كه فكر می كنم تو علم غیب داری
و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟
رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن كردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه كه
نزدیك اردوگاه بود. قاسم كنار آب گفت: "من نوكر بند كفشتم. قضیه را بگو، من
ایكی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یك قطره اشك از چشمان
نازنین طرف بچكه! "
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟
*حالا چی هست؟
- فرض كن خبر شهادت پدر یكی از بچه ها باشد.
* بارك الله. خیلی خوبه! تا حالا همچین خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می
روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیكل به این
درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه.
آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان كسی دارید كه باباش شهید شده
باشد؟ اگر گفت نه. می گویم: پس خوب شد . شما ركورد دار محله شدید، چون بابات شهید
شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی
باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یك تركش ریز ده كیلویی خورد
به گردن بابات و چهار پنج كیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....
دیگر كلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی كرد.
- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین كه گفت: آره. می
گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابك مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه
پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم
لرزید. چه راحت و سرخوش بود. كاش من جاش بودم. بغض كردم و پرده اشكی جلوی چشمانم
كشیده شد. قاسم خندید و گفت: "نكنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت
بگی؟! اینكه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم! " قه قه
خندید.
دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. كم كم خنده اش را
خورد. بعد گفت: "چی شده؟ " نفس تازه كردم و گفتم: "می خواستم بپرسم
پدرت جبهه اس؟! " لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سكوت به هم نگاه كردیم.
كم كم حالش عادی شد تكه سنگی برداشت و پرت كرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت:
"پس خیاط هم افتاد تو كوزه! " صدایش رگه دار شده بود. گفت: "اما
اینجا را زدید به خاكریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من. " و آرام
لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،
تو ننگ عربی، سید حسن!
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
به جای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود.jpg)
تو ننگ عربی، سید حسن!
به جای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست؟!
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی

تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟!
(امید مهدی نژاد)

طبقه بندی: .::: مناسبت ها :::.،
سلام .. اول از همه میخوام ازتون تشکر کنم که بهم سر زدین! و
دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم
ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم!
اسفند رو به پایان است ، وقت کوچ کردن به فروردین ، وقت بخشیدن و صاف کردن دل
پس
مرا ببخش اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداخته ام
هرکس بدی از من دیده یا وظیفم هست که حلالیت بطلبم بهم خبر بده!
دوست دارم یه جمله یادگاری از همتون داشته باشم
پس منو مهمون یه جمله کنین در اخرین روزهای سال 90
سال ۹۰ با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم
سال ۹۱ مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه . . .
به امید ظهور آقا
و این باشه دعای من برای شما در لحظات سال تحویل 91
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سال نو مبارک
منتظر یادگاری های قشنگتون هستم!
چه یه جمله چه یک صفحه!
و دم اخر از همتون یه سوال دارم
پایان سال که مشغول خانه تکانی شدم ؛ سری هم به خانه دلم زدم. دیدم باید از خیلی ها حلالیت بطلبم . حلال می کنی رفیق ؟
طبقه بندی: .::: مناسبت ها :::.، .::: حرفهای من و قلمم :::.،
مادر شهید میگفت آخرین باری که علی میخواست برود آمد به دست و پای من افتاد.
- مادر تو پنج تا پسر داری، اگر یکی را خمس ندهی فردا جواب حضرت زهرا(س) را چه میدهی!؟
با این حرف علی دیوانهوار گریه میکردم.
- علی جان برو طاقت ندارم.
وقتی پیکر علی را بعد از دو هفته آوردند خیلی آرامش داشتم.
پیکر علی را تحویل گرفتیم.
- یا حضرت زهرا(س) حالا از من راضی شدی؟...
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،
می خواستم بنویسم از همت
همه چیز به ذهنم رسید و هیچ چیز روزنامه خوندم , نت سر زدم , یاد سی دی هایی افتادم که از شهدا داشتم , یاد وصایا , یاد عکس های شهدا ولی هیچ چیز ...
به راستی من , تو , ما چه میدانیم از شهدا ؟
ادعا داریم یا بهتر بگویم نوک پیکان رو به طرف خودم بگیرم ادعا دارم که دوستدار شهدایم , مدیون هستم , قدرشان را می دانم به راهشان ره می پویم ولی کو ؟
کجاست ؟
چه نمک شناسی ؟
چه اعتقادی ؟
چه دوست داشتنی ؟
تو بگو بنویس ده خط از همت
تو بگو بنویس یک سطر از باکری
تو بگو بنویس یک جمله از متوسلیان
بنویس یک کلمه از ...
هیچ و دیگر هیچ
گاهی می خواهم به حال خودم زار بزنم می خواهم سر خودم داد بکشم فریاد بزنم و بگم بس نیست این همه ادعا ؟
به دیگران خرده می گیری ؟
از ناملایمت های جامعه می گی ؟
غم عالم تو دلت می شینه وقتی یه فرشته بد جور و نافرم تو خیابون می بینی ؟
بغض راه گلویت را می گیرد وقتی به مزار شهدا می ری و اینهمه معطر بودن آسمونشون را حس می کنی و باز هم از غفلت بازماندگان در حیرت می مونی ؟
اشکت سرازیر میشه وقتی نامه هایی مثل نامه زهرا به پدرشهیدشو را می شنوی ؟
عصبانی می شی وقتی امثال امیر حسین ها جسورانه حرفهای نسل سومی ها رو چشم تو چشم مسولان بنیادها و سازمانها می گن ولی اونها هنوز .... ؟
قاطی می کنی وقتی می بینی خیلی بی تفاوت به مقدساتت توهین می کنن ؟
خب خودت چی ؟ خودت چیکار کردی ؟ خودت چه گلی زدی به سرشون که دیگران نزنند ؟
خودت چقدر رعایت کردی ؟ یعنی تو نمیدونی یه شهید چی گفته ؟ چی میخاد ؟
چه وصیتی به تو و امثال تو داشته ؟
چرا میدونی همه رو می دونی
ولی تو خودتم تو راسته همون خرده گیرایی .
اینها همه مثل یه فیلم از جلوی نظرم رد شد
به یکباره دلم گرفت
چقدر غریب بودند در میان این همه شناسنامه که از این گوهران تابناک ساختیم
چقدر دور و گمنام بودند
چقدر تنها بودند
شنیده بودم که عاشقان غریبند وگمنام و تنها
فقط یک چیز به ذهنم می رسد که بگویم
عاشق
عاشقان ناب
عاشقان واقعی
عاشقان عشق
عاشق شدند و کشته شدند و بهای خونشان را از عاشق کش خود گرفتند .
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،

از زمان اشغال 78% خاک فلسطین در سال 1948 و در پی آن اشغال بیت المقدس و بقیه فلسطین در سال 1967، شاهد تلاش های فزاینده ای بوده ایم که در جهت یهودی سازی قدس و استعمار فلسطین انجام شده است. این جنایات ضد انسانی با حمایت سیاسی و پشتیبانی کامل حکومت آمریکا و استفاده آنها از حق وتو انجام می شوند.
هدف صهیونیست ها از این کار اخراج ساکنان فلسطین از بیت المقدس و سایر سرزمین های فلسطینی از طریق توسل به اعمال تروریستی، فشارهای اقتصادی، محدودیت های قانونی و اخراج مستقیم می باشد.
شهر مقدس "بیت المقدس" به دروغ "پایتخت ابدی اسرائیل" نامیده شده است و نتانیاهو و سایر رهبران صهیونیست با صراحت اعلام کرده اند که مذاکره در مورد قدس امکان پذیر نمی باشد. این تصریحات و سایر اقداماتی که توسط صهیونیست ها انجام می شود با تمام قطعنامه های سازمان ملل در مورد قدس و همچنین اصول اساسی قوانین بین المللی در تعارض است.
موضع غالب در بین رهبران سیاسی و نظامی و دینی اسرائیل این است که اسرائیل حق دارد تمام سرزمین تاریخی فلسطن را اشغال کند. از نظر صهیونیست ها راه حل نهایی از طریق پاکسازی نژادی تمام فلسطینیان از فلسطین تاریخی و در مرحله فعلی پیاده سازی نظام نژادپرستانه است.
بیت المقدس میراث جهانی مشترک ماست و برای تمام ادیان آسمانی حائز اهمیت می باشد. این شهر تاریخی با اهمیت بدلیل دارا بودن روح مشترک بشریت، توسط تمام مردم جهان نیز مورد احترام است. این شهر همواره قله آزادگی و امید برای تمام شرافتمندان و آزادگان و نماد وحدت و برابری بین همگان بوده است و به عنوان پیام دوستی و محبت و صلح باقی خواهد ماند.
میلیون ها نفر از دوستداران قدس نسبت به سلامت و حرمت مسجدالاقصی و مسجد قبه الصخره و کنیسه قیامت و سایر اماکن مقدس بخاطر نقشه های صهیونیستی برای تغییر و نابودی جامعه بیت المقدس و محو کردن هویت آن نگرانند. بیت المقدس و تمام فلسطین باید آزاد و رها شود و به عنوان سرزمین آزادگی و همزیستی ادیان و فرهنگ های مختلف بازگردانده شود.
به عنوان بخشی از این حرکت و براساس دعوت فلسطینیان تصمیم گرفتیم تا رهپیمایی جهانی را به سمت بیت المقدس برگزار کنیم که هدف آن افزایش آگاهی جهانیان و توجه به خطری است که از جانب صهیونیست ها متوجه قدس شریف می باشد تا ما را به روز آزادی نزدیکتر کند.
روز 30 مارس 2012 همگی جمع خواهیم شد و با مشارکت نمایندگانی که از تمام کشورهای جهان به ما ملحق خواهند شد، طی راهپیمایی صلح آمیزی در مرزهای فلسطین با اردن و مصر و سوریه و لبنان تجمع خواهیم کرد.
به همین دلیل از تمام وجدان های بیدار می خواهیم که به ما ملحق شوند
موج وبلاگی جبهه جهادگران مجازی از تمام وبلاگ نویسان درخواست میکند که با نوشتن یک پست با عنوان "الی بیت المقدس" به موج بپیوندد.
طبقه بندی: .::: جبهه جهادگران مجازی :::.،
حکایت آدم های جنگ، حکایت انسان هایی است که شاید رفتار و گفتارشان در چهارچوب عقل ابزاری بشر امروزی نمی گنجید و نوع نگاه و دریچه ای که آنها از زاویه آن به پیرامون خود می نگریستند، شاید اکنون برای خیلی از ما نامفهوم و حتی در تناقض با عقل و منطق جلوه کند، با این همه اما، شاید تنها صفای درون، پاکی، زلالی، خلوص و اعتقاد راسخ به هدف که رستگاری را برایشان به ارمغان آورد، بتواند دلیل و برهان قاطعی باشد برای ما، تا بفهمیم آنها را و تلاش کنیم تا بشویم آن گونه که آنها بودند.
نخست:
حاج محمود هدایت پناه، بوی عملیات را كه میشنید، كار كشاورزی را رها میكرد و یكراست خودش را به لشكر میرساند.
فرقی هم نمیكرد كه چند تا از بچه هایش در لشكر باشند. میگفت:
به من چه؟ احمد و مهدی و علیرضا و محمدرضا و غلامرضا برای خودشان به جبهه میروند، من هم برای خودم. هیچ كس هم نمیتواند من را به شهر برگرداند.

دوم:
مرحله دوم عملیات بدر بود كه احمد را در كنار پدرش حاج محمود دیدم. سلام كردم.
با گرمی پاسخم دادند و احمد از من خواست تا بین آنها قضاوت كنم.
سپس ادامه داد: من فرمانده توپخانه لشكر هستم و بنا بر فتوای حضرت امام، اطاعت از فرمانده واجب است، ولی پدرم كه یكی از نیروهای من است، از من اطاعت نمیكند و هر چه به او می گویم كه نباید به خط مقدم برود، نمیپذیرد.
حاج محمود دیگر طاقت سكوت نداشت. با دستپاچگی گفت: آقا سید! مگر اطاعت از پدر واجب نیست؟ من میگویم باید به خط مقدم بروم ولی احمد قبول نمیكند.
اصلا تو بگو آیا ایستادن در برابر پدر، گناه نیست؟
مات و مبهوت مانده بودم. پدر و پسر مانند دو كودك با هم جر و بحث میكردند و از من قضاوت میخواستند.
هر دو را در آغوش گرفتم. صورت هایشان را بوسیدم و گفتم: من كه گیج شدم.
شما خودتان با هم كنار بیایید.

سوم:
حاج محمود تا پایان جنگ تحمیلی در جبههها ماند و شهادت احمدش در عملیات كربلای 5 و غلامرضایش در عملیات والفجر10 و بارها مجروحیت خود و دیگر فرزندانش او را از جبهه جدا نكرد. سال 1388 بود كه حاج محمود هدایت پناه ـ كشاورز و رزمنده دفاع مقدس ـ بر اثر عوارض شیمیایی و مجروحیت های پی در پی به دیدار شهیدانش شتافت... .
چهارم:
همه خانواده ام قربان امام خمینی...
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،
سر سفره عقد نشسته بودیم،
عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند شد..
حسین برخاست، وضو گرفت و به
نماز ایستاد، دوستم کنارم ایستاد و گفت::
این مرد برای تو شوهر نمی
شود.
متعجب و نگران پرسیدم:
چرا؟ گفت:
کسی که این قدر به نماز و
مسائل عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست
«شهید حسین دولتی»
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،
گفت: دعا کن پسرم بمیره.
خیلی متعجبانه جملشو بصورت سوالی تکرارکردم: پسرت بمیره؟؟؟!!!....چرا؟
گفت: درسش تموم شده، سر کار نمی ره، با افراد ناباب رفیقه، خلاف انجام میده، خلاصه تو محل باعث آزار و اذیت مردم شده و آبروئی برای ما نذاشته......نه خدا رو بندگی می کنه و نه مردمو راحت می ذاره.
نصیحتم دیگه کارساز نیست و حیرون شدم.... بمیره بهتره.
از هم ،خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون. حدود سه ،چهار ماه بعد دوباره که دیدمش،پرسیدم از پسرت چه خبر؟
گفت: شهید شده.
با تعجب زیاد پرسیدم: شهید شده؟؟؟؟!!!!
گفت:آره. بعد جدا شدن از شما، مرخصی گرفتم و رفتم خونه، اومد پیشم که اجازه بده برم جبهه.
گفتم: برو بچه جون همه عالم وآدم از تو فرار می کنند از بس که بدی، اونوقت جبهه می خواهی بری؟؟؟!!! برو درست شو که خدا ازت راضی بشه، جبهه پیشکشت.
خلاصه سرتو درد نیارم،با هزار اسرار و پافشاری راضی شدم که بره.
اولین مرخصی که اومد کیف مسافرتیشو زمین نذاشته رفت سراغ جعبه نوار ترانه هاش؛همون هائیکه حرام مسلّم بود و همه رو با صداش اذیت کرده بود(زبان حال: با خودم گفتم اینکه آدم نشده، حالا آزار و اذیت شروع شد)
جعبه رو برداشت رفت تو حیات دوباره با خودم گفتم: تو حیات نوار بذاره، من میدو نمو اون. رفتم تو حیات دیدم، نفت ریخته رو نواراش آتیششون زده.
بعدم که رفت جبهه خبر شهادتشو برام آوردن .
پدر شهید تشکری بعداز نقل این خاطره این جمله به یاد ماندنی رو با حس خاصی گفت تا از یادم نره:
طبقه بندی: .::: ملکوت شهید :::.،
وقتی انشای سارا تمام شد دستم را بالا بردم و گفتم: «خانم اجازه! مگر زنها هم میجنگند؟»
نسرین هم گفت: «خانم اجازه! دیروز داداش ما سربازی رفت. بابام میگه فقط پسرها سربازی میروند؟» خانم معلم خندید و گفت: «بچهها! جنگ كه فقط تفنگ به دست گرفتن نیست. هر كس میتواند برای كمك كاری انجام بدهد. مثلاً یكی خیاطی بلد است و برای سربازان لباس میدوزد، یكی آشپز است و میتواند برای آنها غذا درست كند. در هر جنگی، عدهای از سربازان زخمی میشوند. ما برای درمان آنها به دكتر و پرستار نیاز داریم. وقتی هم كه امام دوازدهم ما، حضرت مهدی(عج) ظهور كند، در میان سیصد و سیزده نفر از فرماندهان او، پنجاه زن هستند كه در كارها به او كمك میكنند.
امام خوبم! من هم دوست دارم یكی از آن زنهایی كه در سپاهت هستند، باشم. برای همین میخواهم خوب خوب درس بخوانم و دكتر شوم تا بتوانم رزمندههای زخمیات را خوب درمان كنم.
طبقه بندی: .::: وظایف منتظران :::.،
اگر عروسكم را دختر همسایه گرفت باشد، گریه هم میكنم، آرام و یواشكی و دلم میخواهد مامان زودتر از همیشه، از سر كار برگردد تا همه چیز خوب شود. هی به آسمان نگاه میكنم و از خدا میخواهم مامان را زودتر به خانه برسان. فكر میكنم گاهی عروسك مامان هم گم میشود یا كسی به زور از او میگیرد. شاید هم دست عروسك كنده میشود. نمیدانم چه چیز مامان را اینقدر غمگین میكند، چون مامان بعضی از عصرها، خیلی دلش میگیرد و به آسمان نگاه میكند و از خدا چیزی میخواهد، میخواهد كه كسی بیاید، كسی كه آسمان ابری را آفتابی میكند و اشكهای مامان را پاك. من دلم میخواهد بدانم او كیست. آنوقت از او میخواهم، مواظب همه عروسكها باشد.
منبع ماهنامه قاصدک شماره 52
طبقه بندی: .::: وظایف منتظران :::.،

